تبليغاتX
کیمیای مهر
بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت

سر سلسله امرا را كردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعاگو محمد ساوه‌اي در كلك و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملك الملوك كلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در كل ممالك محروسه اسم و رسم دارم. در هر علم معلم و در هر اصل موسسم. در كلك عماد دومم در عالم، در علم و حكم مسلم كل امم سرسلسله اهل كمالم اما كو طالع كامكار و كو مرد كرم؟
دل‌مرده آلام دهرم. كوه كوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علي الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مساء در واهمه و وسواس كه مداح كه گردم و كرا واسطه كار آرم كه مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد.
مكرر داد كمال دادم و در هر مورد مدح معركه‌ها كردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مكالمه و كررا سامعه و كور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محك ادراك آورده احساس مس كردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام كالحمار محمود و مسرور… لااله‌الاالله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال كه كارهاي همه عكس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد كل معركه‌ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد.
عالم و عام لام و كرام، صالح و طالح، صادر و وارد، كودك و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر كس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و كاك، سركه و ساك، كره و عسل، سمك و حمل، گرمك و كاهو، دلمه و كوكو، امرود و آلو، الي كلم كدو، همه در راه، مكر دعاگو كه در كل محرومم و در حكم كالمعدوم.
اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر كرم سر كار اعلي كه سرالولد و سرالوالد در او طلوع كرده و دادرس آمده، دردها دوا، وام‌ها ادا و كام‌ها روا گردد.
له طول عمر كطول المطر
سواء له الدرهم، و له المدر
دهد مرد را كام دل كردگار
همه عمر آسوده و كامكار
دل آرا همه كار و كردار او
ملك در سما مادح كار او
طَوَّل اللهُ عمرَه و دمَّره حاسدَه، هلَك اعدائَه، اعطاه ماله، اصلح احوالَه و اَسعَد اولادَه مادام السماء
+ نوشته شده در  90/08/07ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان 
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و 
کناره گرفتن از جرم و جريت­ها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني 
و خواهش­هاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان 
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين 
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.

+ نوشته شده در  90/06/26ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

........

..............

..............................

+ نوشته شده در  90/05/28ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

این هم چهل و دومیش

حالا چه فرقی با سال قبل و سال بعد داره؟

.............هیچ

+ نوشته شده در  90/03/22ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

خیالت راحت رفیق!
یک طوفان فراموشی
بر پیکره جانت که بیفتد
مرا آنچنان از ریشه جدا می کند
که گویـــی
...هرگــــز
با تــــو
و در تـــــو
نـَزیسته ام

+ نوشته شده در  90/02/27ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

مترسک

در   ميان   کشتزاری   آشنا

يک مترسک  کوچک  پر  ادعا

پشت بر اهل ديانت کرده بود

برخود و دهقان خيانت کرده بود

لاف می زد شاه اين کشور منم

رهبر و  سردار  اين  لشکر منم

زاغ و گنجشکان  غلامان  منند

نوکر و  وردست   و دربان  منند

ماه کامل  نوکر  و   دربار ماست

دختر خورشيد خدمتکار ماست

ابر  دلاکی  ما   را  می کند

فکر  تن  پاکی  ما  را می کند

لاله  رقاص  شکر بار  من است

رود   مطرب چی دربار من است

شاخه ها تعظيم   بر من  می کنند

ميوه  را  تقديم  بر  من  می کنند

هدهدک   شاگرد   آرايشگرم

ميزند  شانه به موهای سرم

جنگل  انبوه  نقاشی  من

مرغ  کوکو  آشپز باشی من

ماه  گوی  بازی  چوگان  من

نقش  روی قالی و ايوان  من

باد  اسب تازی  اصطبل  من

کره    قفقازی  اصطبل   من

چشمه می جوشد به عشق روی من

آفرين  بر  قامت   گلبوی  من

من  نگهبانی  ز  شالی کرده ام

قصد  دزدان  را  خيالی  کرده ام

صاحب اصلی اين شالی منم

نقش باف نقش اين قالی منم

من به مردم روزی و نان می دهم

من  برنج  اهل  گيلان   می دهم

من - خدايم - زندگی از  آن  من

جن و  انس و روح  در فرمان من

هر که با  من زندگانی می کند

نام  خود  را  جاودانی  می کند

******

از قضا اين  لاف  را  دهقان  شنيد

خشمگين شد پيرهن  بر تن دريد

گفت: با ما بی وفايی می کنی ؟

بر   زمين  من خدايی می کنی ؟

تو که هستی صاحب  شالی شوی

نقش  باف  نقش  اين  قالی  شوی

من  وجودت  را  به رقص  آورده ام

من  تو  را  لولوی  خرمن  کرده ام

من تو را از کاه  کوهی ساختم

پرچمی  بر   قله ات   افراختم

تو  ز  چوب و درب و دربست منی

ای  مترسک آلت  دست   منی  

فکر تو مثل تنت  تو خالی است

قدرت تو  قدرت پوشالی است

از   ره   قدرت  کنارت  می زنم

با دو دست خويش دارت می زنم

******

چون درختی خشک شد حاصل نداشت

جای  آن   بايد   درختی   تازه  کاشت

گربه  چون  با موش  بر  انبار    زد

گربه  را   بايد  گرفت   و   دار   زد

چون خروسی چشم مرغان را دريد

زودتر   بايد   که   او   را   سر   بريد

سگ چو با گرگ دغل يکجا نشست

مهره های  گردنش   بايد  شکست

******

بر  مترسک   آسمان  تاريک  شد  

مرگ کم کم سوی  او  نزديک شد

شعله های  خشم دهقان  در گرفت

چشمهايش   حالتی   ديگر   گرفت

دست برد و تار و پودش  را گسست

مهره های  گردن   او   را   شکست

*****

قدرت بی  پايه  نوعی  ادعاست

ادعای  بی   خرد  باد   هواست

هر که دم  از ما و از من می زند

مرگ او  را زود  گردن  می زند

پند من  خوراکی هوش تو  باد

گوشوار  لاله  گوش  تو  باد

دوستدار  طبل  تو خالی مباش 

پيرو   مردان  پوشالی  مباش

+ نوشته شده در  90/01/31ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

+ نوشته شده در  89/12/20ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 


من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!

دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها... مي ترسم!

قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!

عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!

كودكان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!

سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!

من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

حسين پناهي

+ نوشته شده در  89/10/09ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

هیچ کس همراه نیست       تنهای اول

+ نوشته شده در  89/10/08ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

یک سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد

کوه خندید      سنگ شکست

یک روز کوه میشکند  خواهی دید.                                یلدا مبارک

+ نوشته شده در  89/09/30ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

دهان دختر زیبا تهی ز دندان است.... 

که هر شکسته دندان٫بهای یک نان است...

هیچ کس فکر نکرد 

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست٫

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست!

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست...

و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست....!

+ نوشته شده در  89/08/26ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم می بینم !
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی !
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم !
چه امید عبثی ...
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ 

+ نوشته شده در  89/08/26ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

[تصوير: name.jpg]

+ نوشته شده در  89/05/21ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان 
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود


یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند


مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

+ نوشته شده در  89/04/10ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

در بند اسم ها نباش

من شک ندارم که تمام عاشقانه های جهان را 

برای تو نوشته اند

مگر نه این که خواندن هر کدامشان

مرا 

یاد چشمهای تو می اندازند.                                                                                                                                                                    وبلاگ اینه


+ نوشته شده در  89/03/29ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

برای خواب معصومانهء عشق
كمك كن بستری از گل بسازيم
براي كوچ شب هنگام وحشت
كمك كن با تن هم پل بسازيم
كمك كن سايه بونی از ترانه
برای خواب ابريشم بسازيم
كمك كن با كلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازيم

بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن

به دنبال كدوم حرف و كلامی
سكوتت گفتنه تمام حرفاست
تورو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت قلب عاشقهاي دنياست
تو با تن پوشي از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آينه بردی
چرا از سايه های شب بترسم
تو خورشيد و به دست من سپردی

بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن

كمك كن جاده هاي مه گرفته
من مسافرو از تو نگيرن
كمك كن تا كبوترهای خسته
روی يخ بستگي شاخه نميرن
كمك كن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربوني رو بگيريم                                       ایرج جنتی عطایی

+ نوشته شده در  89/03/08ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

صدای راه های نرفته مرا به راه می خواند . من کفش به دست ايستاده ام تا زمان ، قرآن و کاسه ای آب با برگی سبز بياورد و مرا راهی کند...اما نه همان قرآن و برگ سبز کافی است ، نمی خواهم به اين همه خانه خاموش روبه رو باز گردم...بگذار ماندگار تو باشی و مسافر جاده های هميشه رفتن من!

                          وبلاگ شب بو

+ نوشته شده در  89/02/11ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 


گاهی فکر میکنم که یا این دنیا انقدر کوچک است و یا سرنوشت ادمهایی که در ان زندگی می کنند بسیار بسیار به هم شبیه / به هر روی این را خوب درک کرده ام که که خواستن یک میل و نیاز درونی است و هرگز ارضا و سرکوب نمیشود تا اینکه بتوانی دوست بداری و در امتداد ان عاشق شوی وبه هجران ودوری مبتلا شوی و باز تنهایی را با تمام سلولهای وجودت حس کنی و...همچنان دوست بداری کسی را که دوست می داشته ای وتمام لحظاتت را با یاد و خاطره اش سرشارسازی/ حسی خوب ودوست داشتنی ودست نیافتنی در رگ وجانت می دود سر خوش می شوی ویک احساس رضایت از بودن دشتهای پهناوروجودت را سیراب میسازد سبز میشوی سبز سبز وشکوفه میدهی وگل میدهی و میوه میدهی و... چیزی شبیه یک باوردرمن شکل گرفته است که: انسان به دنیا می اید که دوست بدارد که شاید زیبا ترین فلسفه خلقت همین باشد .شاید باید فکر کنیم که خود خدا هم با همه ی بی نیازی اش در مقابل این میل به دوست داشتن ودوست داشته شدن کم اورده است که دست به خلقت موجودی زده که بتواند او را دوست داشته باشد.تصورکن بی نیازترین ذات مطلق در مقابل این میل وحس کم اورده باشد. اصلا شاید باید از زاویه ی دیگری به این موضوع نگاه کنیم...خدا هم دوست داشتن را دوست دارد. اینک در استانه ورود به چهل سالگی ایستاده ام مملو از دیدن وشنیدن قصه های عاشقانه کودکان عاشق نوجوانان عاشق جوانان عاشق پیران عاشق ودر این میان خودکشی دیده ام خود زنی دیده ام بی طاقتی و صبوری ایثار واز خود گذشتگی برای دیگری را هم دیده ام بسیار دیده ام.روایتگر همه آن احساسات و شور ونشاط ها سنگ صبورآن همه شنیدن ها وهمدردی کردن ها درروزگاری که کسی جز شهوتی کوروزود گذر به دنبال دست یافتن به چیز دیگری نیست هنوز در حیرت طرح مبهم یک لبخند ویک نگاه مهربان تمامی کوچه پس کوچه های شهر را گشته ومیگردم. من به زودی مبعوث خواهم شد مانند تمامی پیامبران که در سن چهل سالگی به پیامبری رسیده اند.من رسالتم را یاد اوری انچه از دست رفته خواهم دانست . من مروج هیچ کیش و ایین تازه ای نخواهم بود من تنها به یاد شما خواهم آورد که امده اید که دوست بدارید عاشق شوید و عاشق بمانید... از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند

+ نوشته شده در  89/02/03ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

برای دوست داشتن هر نفس زندگی

دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز

و برای ساختن هر چیز نو

خراب کردن هر چیز کهنه را

                                            زنده یاد نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  89/02/03ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

منم امروز در کنار عشقم نشسته ام

نشسته ام و رسته ام

تا مرز وارستگی ازهر چه که در تصور آید.

من شاد زیسته ام اندکی و بی نهایت اسوده خاطر

چون همیشه عاشق زیسته ام .     و دیگر هیچ....

+ نوشته شده در  88/11/20ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط مسعود  |