|
بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت
|
..............
..............................
این هم چهل و دومیش
حالا چه فرقی با سال قبل و سال بعد داره؟
.............هیچ
مترسک
در ميان کشتزاری آشنا
يک مترسک کوچک پر ادعا
پشت بر اهل ديانت کرده بود
برخود و دهقان خيانت کرده بود
لاف می زد شاه اين کشور منم
رهبر و سردار اين لشکر منم
زاغ و گنجشکان غلامان منند
نوکر و وردست و دربان منند
ماه کامل نوکر و دربار ماست
دختر خورشيد خدمتکار ماست
ابر دلاکی ما را می کند
فکر تن پاکی ما را می کند
لاله رقاص شکر بار من است
رود مطرب چی دربار من است
شاخه ها تعظيم بر من می کنند
ميوه را تقديم بر من می کنند
هدهدک شاگرد آرايشگرم
ميزند شانه به موهای سرم
جنگل انبوه نقاشی من
مرغ کوکو آشپز باشی من
ماه گوی بازی چوگان من
نقش روی قالی و ايوان من
باد اسب تازی اصطبل من
کره قفقازی اصطبل من
چشمه می جوشد به عشق روی من
آفرين بر قامت گلبوی من
من نگهبانی ز شالی کرده ام
قصد دزدان را خيالی کرده ام
صاحب اصلی اين شالی منم
نقش باف نقش اين قالی منم
من به مردم روزی و نان می دهم
من برنج اهل گيلان می دهم
من - خدايم - زندگی از آن من
جن و انس و روح در فرمان من
هر که با من زندگانی می کند
نام خود را جاودانی می کند
******
از قضا اين لاف را دهقان شنيد
خشمگين شد پيرهن بر تن دريد
گفت: با ما بی وفايی می کنی ؟
بر زمين من خدايی می کنی ؟
تو که هستی صاحب شالی شوی
نقش باف نقش اين قالی شوی
من وجودت را به رقص آورده ام
من تو را لولوی خرمن کرده ام
من تو را از کاه کوهی ساختم
پرچمی بر قله ات افراختم
تو ز چوب و درب و دربست منی
ای مترسک آلت دست منی
فکر تو مثل تنت تو خالی است
قدرت تو قدرت پوشالی است
از ره قدرت کنارت می زنم
با دو دست خويش دارت می زنم
******
چون درختی خشک شد حاصل نداشت
جای آن بايد درختی تازه کاشت
گربه چون با موش بر انبار زد
گربه را بايد گرفت و دار زد
چون خروسی چشم مرغان را دريد
زودتر بايد که او را سر بريد
سگ چو با گرگ دغل يکجا نشست
مهره های گردنش بايد شکست
******
بر مترسک آسمان تاريک شد
مرگ کم کم سوی او نزديک شد
شعله های خشم دهقان در گرفت
چشمهايش حالتی ديگر گرفت
دست برد و تار و پودش را گسست
مهره های گردن او را شکست
*****
قدرت بی پايه نوعی ادعاست
ادعای بی خرد باد هواست
هر که دم از ما و از من می زند
مرگ او را زود گردن می زند
پند من خوراکی هوش تو باد
گوشوار لاله گوش تو باد
دوستدار طبل تو خالی مباش
پيرو مردان پوشالی مباش
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
من زندگي را دوست دارم وليکوه خندید سنگ شکست
یک روز کوه میشکند خواهی دید. یلدا مبارک
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است....
که هر شکسته دندان٫بهای یک نان است...
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست٫
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست!
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست...
و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست....!
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
من شک ندارم که تمام عاشقانه های جهان را
برای تو نوشته اند
مگر نه این که خواندن هر کدامشان
مرا
یاد چشمهای تو می اندازند. وبلاگ اینه
برای خواب معصومانهء عشق
كمك كن بستری از گل بسازيم
براي كوچ شب هنگام وحشت
كمك كن با تن هم پل بسازيم
كمك كن سايه بونی از ترانه
برای خواب ابريشم بسازيم
كمك كن با كلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازيم
بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن
به دنبال كدوم حرف و كلامی
سكوتت گفتنه تمام حرفاست
تورو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت قلب عاشقهاي دنياست
تو با تن پوشي از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آينه بردی
چرا از سايه های شب بترسم
تو خورشيد و به دست من سپردی
بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن
كمك كن جاده هاي مه گرفته
من مسافرو از تو نگيرن
كمك كن تا كبوترهای خسته
روی يخ بستگي شاخه نميرن
كمك كن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربوني رو بگيريم ایرج جنتی عطایی
وبلاگ شب بو
دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز
و برای ساختن هر چیز نو
خراب کردن هر چیز کهنه را
زنده یاد نادر ابراهیمی
نشسته ام و رسته ام
تا مرز وارستگی ازهر چه که در تصور آید.
من شاد زیسته ام اندکی و بی نهایت اسوده خاطر
چون همیشه عاشق زیسته ام . و دیگر هیچ....