![]() |
![]() |
|
| بی راهه رفته بودم ان شب --- دستم را گرفته بود و می کشید --- زین پس همه عمر را بیراهه خواهم رفت |
|
من ندانم که کیم *** در جستجوی انصاف |
|
+ نوشته شده در
88/08/12ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
اگر که عشق نباشد
به سانِ یکه سوارانِ پهنه کابوس شبی سوارِ مرکبی از نورِ مرگ خواهم شد. و تا قیامتِ خاک تمامِ مردهِ شومم را از هفت خوانِ کینه افلکیانِ بی فردا گذار خواهم داد. اگر که عشق نباشد به روسیاهی این روزهای بی ناموس شبی چراغ مرکبی بزمِ ننگ خواهم شد و تا شکستنِ تک شرابِ کهنه روحم را از هفت خطِ مستی این خاکیانِ بی فردا گذار خواهم داد. اگر که عشق نباشد به کور چشمی این عاقلانِ بی قاموس شبی به قبرِ جنون مثلِ سنگ خواهم شد و تا غمی غمناک تمامِ پیکرِ فرسوده جنونم را از هفت پرسشِ فرزانگانِ بی سودا گذار خواهم داد. اگر که عشق نباشد در اوجِ وحشتِ افسانه های دقیانوس شبی صلیبِ مقبره غارِ تنگ خواهم شد و تا طلوعِ وحشی آن تک غروبِ وحشتناک تفاله های همه خوابهای خوبم را از هفت خوابِ کهنه این خفتگانِ بی غوغا گذار خواهم داد. اگر که عشق نباشد درون ِکوچهِ اندوهِ پیرِ خسته توس شبی شرابِ محفلِ پورِ پشنگ خواهم شد و تا سکوتِ شهوتِ سودابه های بی ادراک صدای سرخِ گلویم را از هفتِ کوسِ وحشی تورانیانِ بی نجوا گذار خواهم داد. اگر که عشق نباشد می می رم. |
|
+ نوشته شده در
88/05/12ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
عجب سالی شد امسال جناب خسرو خان ... سال وبایی بود انگار، سال قبل همین موقعها بود که یک اس ام اس برایمان فرستادند که با عرض تسلیت به مناسبت درگذشت خسرو شکیبایی، نمیدانم چی و چی ... بقیهاش را خیال کنم نخواندم اصلاً، یا نصفه آمده بود... در دهن گوشیمان را گل گرفتیم و بستیم و گذاشتیمش کنار، گفتیم لابد یکی به دلش افتاده اول صبحی ما را سکته بدهد و جمعیت را تعدیل کند، این اس ام اس از همان اولش هم چیز مزخرفی بود، تلویزیون هم که داشت یه چیزی نشان میداد که یک نفر نمیدانم کجایی توی کجای دنیا کجایش درد گرفته ... هر چه بود نام خسرو خانمان تویش نبود و خاموشش کردیم. به خودمان گفتیم خر نشوی و باور کنی... این همه خبر میشنوی هر روز و از صد تا یکیاش هم درست و درمان از آب در نمیآید؛ چه میدانستیم؟ کف دستمان را بو نکرده بودیم که ... حالا یک سال گذشته است خسرو خان و ما توی این یک سال صد دفعه آمدیم بهشت زهرا ... خیال نکنی میآمدیم به شما سر بزنیمها، یعنی دلمان که میخواست اما دوستان فرصت نمیدادند، هر بار میآمدیم باید یک نفر دیگر را میآوردیم و میگذاشتیم یک جایی همان دور و بر ... این آخرها را که اصلاً نپرس ... سر و تهمان را میزدند بهشت زهرا بودیم ... همین آخریاش را حواست بود؟ آذریزدی را میگویم... بچه که بودیم قصههای قشنگ برایمان مینوشت و خیال خام میپروردیم بزرگ هم که بشویم اوضاع قصهها از همین قرار است، یک عمر قصههای خوب نوشت برای بچههای خوب و دست آخر بچههای خوب را با یک مشت قصه بد رها کرد که هر چه که هست مجبورند تنها تنها تا تهش بخوانند و خودش بلند شد و آمد بهشت زهرا ... این شد کار؟ کار یاد مردم دادی؟ اما دستشان درد نکند، این بهشت زهرا هم برای خودش شهری شده و سر و شکلی به هم زده، میدان دارد و درخت دارد و فواره دارد و بلوار دارد و بلوارهایش نام دارد و پلیس هم دارد، هنرمندان هم که آن جا برای خودشان قطعهای دارند و دک و پزی دارند و سنگ قبرهایی دارند به چه گندگی، مال خود خودشان ... آدم هوس میکند بیاید طرف شما یه کم آب و آبادانی ببیند، دلمان ترکید این طرف از خشکی دریاچه پریشان و دماوندش که برداشتهاند آسفالتش کردهاند... صد دفعه آمدیم. هر بار چشممان افتاد به نام شما که کنده بودندش روی سنگ و هر بار قلبمان هری ریخت پائین، انگار تازه خبر شدهایم، اصلاً آن نام وصله ناجور بود روی آن سنگ ... یک جوری انگار آدم نام خودش را ببیند روی سنگ قبر، ما و شما نداشتیم که، در هر خانهای را بکوبی و اسم خسرو خان را بیاوری یاد رفیقش میافتد و یاد پدرش میافتد و یاد فک و فامیلش میافتد و تازه آخر سر یادش میآید که خسرو خان بازیگر سینما بود (اگر یادش بیاید). شمس لنگرودی چه خوب برایت نوشت که: برکه اشک است سینهام / و پرندگانی شاد / بازیکنان به صورت من آب میفشانند./ آه خسرو، پادشاه شکستخوردگان! / تمام لشکریان پارچهییات متواری شدند / سربازانی از نور، سایهها / تو خسرو اشباح بودی. / آهها از هر سوی بامداد بیست و هشتم تیرماه / به خانه تو روانند / تو خسرو اشباح بودی / سیرت ندیده / تمام میشوی./ دو برکه اشک است / سینهام / و پرندگانی که به صورت من آب میفشانند / از پاهایت که سرد میشوند / خبری ندارند. حالا که یک سال گذشته است خسرو خان و ما هم همان موقعش به روی خودمان و شما نیاودیم، یعنی اصلاً هوش و حواسمان سر جایش نبود که به رویمان بیاوریم، روزی بیست دفعه هامون نگاه میکردیم و روزی صد دفعه سکانسهای خانه سبز را توی ذهنمان میچرخاندیم و هر بار دلمان غش میرفت برای آن طرز نگاه و بغضها و شیطنتها و لرزش صدایی که آن موقع نمیدانستیم زیباست یا نه... اصلاً قضاوتش نمیکردیم، مثل باد و باران و آتش که هست و خیال میکنی ابدی است، ما به رویت نیاوردیم مرد مومن ولی این هم کار بود؟ این هم راه بود که بروی و افتتاحش کنی و دیگران پشت سرت صف بکشند و تک تک بیایند آن ور؟ حسابشان را که میدانم نداری، توی بهشت کسی وقت این کارها را ندارد، تو فقط جمعشان کن ... ما از این ور کم کردهایم، همه آنهایی که در این سال دوام نیاوردند و خیال کردند مردن راحتتر است، خیال کردند خسرو خان با آن که خان بود، درد امانش نداد و پیچید به قلب و مغز و روحش و گذاشت و رفت، ما برای چه بمانیم؟ کار یاد مردم دادی خسرو خان شکیبایی؟ صد دفعه از این و آن شنیده بودیم که خسرو خان درد میکشد و حالش خوش نیست، ولی خودمان را زدیم به نفهمی، مثلا میفهمدیم که چه؟ درد است دیگر ... رو که بدهی هر کجا زورش برسد میپیچد، گفتیم خسرو خان، خان است، کم کسی که نیست، از پسش برمیآید ... حواسمان نبود که زیادی مهربان بودی با همه... اصلاً آدم پررو کن بودی انگار، آنقدر محبت میکردی که همه وبالت میشدند، میگویی نه؟ یه نگاه به دالانهای تو در توی اینترنت بینداز و بخوان نوشته کسانی که پنج انگشتت را عسل کرده بودی و گذاشته بودی توی دهنشان و آنها دستت را از بیخ قطع کرده بودند ... بعضیها زمان بودنت و بعضیها بعد از رفتنت ... یکی خاطرات کودکیات را مینویسد که اصلاً معلوم نیست خاطرات کیست و از کجایش درآورده و یکی دیگر که در تمام عمرش چهار خط و نصفی فیلمنامه نوشته فیلمنامهاش را آسانسور ترقی خسرو خان ما میداند و ... میخواهند تکه تکهات کنند و غنیمتی ببرند برای زندگی سترونشان، مگر درد از اینها کمتر بود؟ زود کم آوردی قربان شکل ماهت، راهش این نبود ... روی درد را باید کم میکردی از همان اول که رو نشان داد ... دلمان برایت آنقدر تنگ است که نگو، دلمان برای آن "آخ"هایی که میگفتی از عمق جان پر میزند، دست و دلمان میلرزد برای شنیدن دوباره صدایت و شنیدن دوباره سکوتت... اما درد کشیدن چیز دیگری است ... نمیشود که همه خانه و زندگیشان را ول کنند و بیایند آن طرف ... این طرف کارها ناتمام است هنوز، آنقدر فیلم مانده که باید کلید بخورد و آنقدر تابلوهای سفید که قرار است رویشان طرح باد و باران و بنفشه بزنیم و آنقدر نتهای سرگردان که باید یکی کنار هم بچیندشان و آنقدر ... هوایمان را از آن بالا داشته باش خسرو خان ... هوایمان را داشته باش... |
|
+ نوشته شده در
88/04/27ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
گذشته
از آن روز هایی که همیشه برام سئوال بود چرا خانم معلم مشق هایم را خط می
زند ؟یکبار هم که از او پرسیدم نگاهم کرد و گفت میفهمی پسر، میفهمی، و
دو خط قرمز شتابزده کشید روی بابا نان داد و دو خط قرمز شتابزده هم کشید
روی سارا انار ندارد و دو خط قرمز هم روی آن مرد آمد آن مرد در باران آمد
..... نمی دانم خانم مرعشی الان کجاست ؟
اما کاش ببینمش روزی باید ببینمش. ببینمش بگویم خانم! ما در این سی و چند
سالگی هم هنوز پاسخ کودکانهترین سوالهامان را هم نگرفتهایم که چرا خط
میزدید روی مشقهایی که مچ درد میگرفتیم بنویسیم، میخواستید یعنی
یادمان بدهید مداد چطور دست میگیرند؟ اما که چه بنویسند؟ که باز که بیاید
خط قرمز شتابزده بکشد روی آن نوشتهها و ما بمانیم و دردی که دیگر فقط مچ
درد نیست. پسر آن روز هنوز نفهمیده اینها را اما مرد امروز که شاید قدش
دوتای شماست فهمیده که چرا آن روز گفتید: میفهمی پسر میفهمی.
روی مشق عشق، همیشه خط سرخی هست حتی وقتی که آدمها برای این مشق میکنند
که بفهمند مداد را چطور دست بگیرند.مشق امروز را نوشتهام. خودکار قرمز
همراهتان هست خانم ؟ وبلاگ ته دیگ
|
|
+ نوشته شده در
88/04/26ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
نه ...، ديگر اعتمادي نيست. نه به اين خورشيد بيرمق كه فقط، صبح اول وقت ميخندد نه به آن درخت بلند بيسايه كه فقط هنر قد كشيدنش عالياست.
ميخواهم تنها به تو اعتماد كنم و دستهايم را در سايه فريب دستهاي تو بكارم و از پشت همين پنجرههاي در اسارت سنگ و سيمان با سايه تو درآويزم.
ميخواهم غول غرور تو را تكه تكه کنم و نقشه بيرحمي تو را وجب به وجب جستوجو كنم شايد، خشم گمشده ساليان سياه عمرم را از لابلاي ويرانه غرور تكه تكه شده تو يافتم.
نه ...؛ ديگر اعتمادي نيست نه به اين ساز دل شكسته كه مدام ناله حزين دارد و نه ... به آن سرود خاطرهانگيز كه نسل من از اعماق خاطرهاش ميخواند. ميخواهم تنها به تو اعتماد كنم.
همزاد من! با اينكه يادم نميآيد روزي مهمان تو بوده باشم و شرمگين شده باشم از شريان نگاه شرماندود تو تو ... اما هميشه و ناخوانده در سهكنج تلخ و تاريك همه خاطرات من سنگين نشستهاي با سوءاستفادهاي كلان از معصوميت از دست رفته اين اعتماد بيحاصل.
نه ...، ديگر اعتمادي نيست نه به اين دل ساده بيشيله كه راحت و آسان فريب ميخورد نه به تو كه بي ملاحظه همه بايدهاو نبايدها از حلقه آتشين اعتماد آباء و اجداد من گذشتهاي و فاتحانه خنديدهاي مدام. ميخواهم از ارتفاع اعتماد تو خود را بياويزم و گزارش این سقوط سهمگين را در گوشهگوشه خاطرات خودم مستند كنم.
ميخواهم فرياد بزنم و خلايق هرچه لايق اطرافم را با تو آشنا كنم شايد اينان نيز يوسف گمشده خود را در چاه چشمهاي تو بيابند پيش از آنكه كاروان هجراني از راه برسد و غمنامه فراقي سروده شود.
نه ...، ديگر اعتمادي نيست نه به آن سراب شبيه آب كه روزگاري دراز برق ميزد و اشتياق تشنگيام را با مقياس كوير و شتر ميسنجيد! نه به اين موريانههاي ولگرد گوشهگوشه خانه من كه ميدانند اگر زير دست و پا له نشوند از مرگ خبري نيست. و اين سرنوشت سياه روزگار من است نه...؛ حتي به تو هم اعتمادي نيست! وبلاگ چل کلاغ |
|
+ نوشته شده در
88/04/18ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
سازمان حقوق مگس ها به اوباما اعتراض کرد!
در پی اقدام رئیس جمهور آمریکا به مگس کشی در یک مصاحبه تلویزیونی ، فعالان مدافع حقوق حیوانات به شدت ازاین اقدام وی انتقاد و تاکید کردند که همه ی حیوانات سزاوار ترحم و دلسوزی هستند. به گزارش نظام آباد باراک اوباما ، روز سه شنبه حین انجام یک مصاحبه تلویزیونی با شبکه CNBC ، گفتگوی خود را بامجری این برنامه متوقف کرد تا به کشتن یک مگس مزاحم بپردازد . او پس از اینکه مگس در جای ثابتی قرارگرفت بادست آن را کشت و سپس خطاب به مجری گفت : تحت تاثیر قرار گرفتید ؟نه ! موفق شدم بکشمش !! طرفداران حقوق حیوانات از اوباما خواستند تا بار دیگر که با مگس مزاحم در کاخ سفید روبرو شد ، رفتار انسانی تری از خود نشان دهد و اقدام به کشتن آن نکند . آنها حتی برای اوباما وسیله کوچکی فرستادند که می توان با آن مگس ها را بدون اینکه آسیبی به آنها برسد ، گرفت و سپس در محیط بیرون آزاد کرد. طرفداران حقوق حیوانات بر این باورند که حتی کوچکترین و موذی ترین حشرات نیز مستحق ترحم و دلسوزی هستند و تا جایی که ممکن است باید با آنها رفتار انسانی داشت . به گفته ی آنها اوباما خود را از طرفداران حقوق حیوانات می داند اما این اقدام او در برابر دوربین های تلویزیون نشان داد که چندان به گفته های خود پایبند نیست . |
|
+ نوشته شده در
88/04/16ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
|
+ نوشته شده در
88/03/13ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
قطاری در سرم با سرعت به خط پايان میرسد همه چيزی برای بدرقه نگاه بیتفاوت دارد در سکوت. در آن همهمه کسی عکس میگيرد دريچهی دوربين باز نمیشود کسی دست تکان میدهد برای آدمی ديگر شايد و من بين اين وداع سرگردانم. تنها صدايی دور بسيار دور در دلم فرياد میکشد با کلماتی گنگ. |
|
+ نوشته شده در
88/03/05ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
*كسي گفته است دوران هاي سعادتمند فلسفه ندارند و به عبارت ديگر تمام آدمها در چنين دوراني فيلسوف اند. اما كسي جواب دهد در جامعه تيره روز ما اين همه فيلسوف از كجا پيدايشان شده است. *کودک بودن این مزیت را دارد می توانی بدون بهانه ای گریه کنی و با موسفید تنها درخلوت اگر شجاعت داشته باشی و از خود شرمکین نشوی می توانی این کاررا انجام دهی.جامعه حتی آزادی گریستن را نیز از تو دریغ می کند. *زنان هر گاه بخواهند و بتوانند زن بودن خود را در برابر مردان فراموش كنند جنس مخالف نيز به ناگزير ياد مي گيرد مرد بودنش را در برابر آنها به دست فراموشي بسپارد. از اين نقطه است كه رابطه انساني جايگزين همه سوتفاهمها مي شود *باوركن زماني كه مستبدانه با استبداد مي جنگي اگر قدرت رابدست بياوري آزادانه آزادي ديگران را سلب مي كني. *آنچنان آمرانه از آزادي دفاع مي كني كه استبداد دوست داشتني بنظر مي رسد. *گاهي نوشته ما را مي نويسد و گامي اين ما هستيم كه او را مي نويسيم. اولي صداي دل است و دوي صداي عقل دور انديش. استاد محمد اقا زاده |
|
+ نوشته شده در
88/02/22ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
اعجاز جناب سلحشور با يوزارسيف!
يكي از بينندگان «تابناك» در پيامي درباره «يوسف پيامبر» چنين نوشته است:
جناب آقاي سلحشور من اصلا کاري ندارم که بيست ميليارد مملکت را صرف اين پروژه كردهاي و اصرار داري که شش ميليارد است. و از اينکه خيال مردم را نسبت به يوسف و قصه زيبايش خراب کرده اي ناراحت نيستم. و از اين که اردلان به جاي جبرييل بازي ميکند خندهام نميگيرد. و از اين که خيال ميکني از همه علما و فضلاي قم باسوادتري و ميتواني بفهمي کدام روايت صحيح است و کدام خراب و جواب سبحاني و شيخ حسين و…را با قدرت تمام ميدهي هيچ خيالي ندارم. و مطمئن باش از اين که هنوز نميداني زبان معيار چيست و گونههاي زباني چيست از تو انتقاد نميکنم. و تعجب نميکنم وقتي يک برده بيسواد ميگويد: «کاهنان ما را به استعمار کشيده اند و مانع توسعه يافتگي مملکت مصر شدهاند». و يا مسئول آن دو سيلويي که قرار است هفت سال گندم را نگهداري کنند به کسي ميگويد «نام شما در ليست نيست». و به من چه که نميداني آن زمان نميگفتند «سوريه» و اهرام مصر بعد از يوسف ساخته شدهاند. و اصلا به من چه که زليخا جوان شد را از کجا درآوردي. کسي کاري ندارد که روايت شما توراتي است نه قرآني. از اين که پرتقال تامسون را جاي ترنج به خورد زيبارويان مصر ميدهي. و موش پلاستيکي را جاي موش واقعي بازي ميدهي گله ندارم. من گله نميکنم چون جوابت اين است که اين آقا نماز نميخواند و غرض مرض دارد. و کاري ندارم که يعقوب از هزار کيلومتري بوي يوسف را ميشنود، ولي از نزديک نميداند کدام يوسف است. و يوسف يک قسمت عالم الغيب است و يک قسمت هم سلولياش را نميشناسد. و از اين که يک گله بيست گوسفندي را يازده چوپان ميرانند شگفت زده نيستم. و از اين که يعقوب يک آدم جاهل و احمق نشان داده شد، نميپرسم در حالي که زليخا عارفي بالله بود که حقايق عرفان را درک کرده بود، ولي يعقوب هنوز اسماعيلش را ذبح نکرده بود. فقط يک سوال مهم دارم. اين گفتوگوي زير را که در حد اعجاز است، از کجا آوردهاي؟! يعقوب: آه آنها چيستند. کوهند يا تپه. يکي از بچههاي يعقوب: نه آنها اهرام مصرند. يعقوب: اهرام مصر؟ يکي از بچهها: آري اهرام و اينها ساخته دست بشرند. يعقوب: اوهوم. |
|
+ نوشته شده در
88/02/17ساعت 6:56 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
همیشه می خواندم و لاله های دو گوشت را به سحربارترین نغمه گرم می کردم و سنگ سخت دلت را به شعله سخن گرم نرم می کردم مرا به گوشه چشمان خود محبت کن به بزم گرم دلاویز میگساران بر مرا به باغهای سخاوت به بوسا زاران بر مرا چو چلچله دعوت به چهچه خود کن به چشمه ساران بر مرا به تاب تحمل فرا بخوان به صبوری از لوح خاطره ام خاطرات تلخ بشوی از این تکدر دیرینه ام رهایی بخش مرا به خلوت خاص خود آشنایی بخش |
|
+ نوشته شده در
88/02/14ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
وقتی قلم ها بخاطر تو به طپش افتاد وقتی صداها در تو گم شد من سکوت را خواهم شکست به امیدی که تو آغاز کنی خواندن را سوگند به تمام باورهای سبز زندگیم که تو قشنگترین بهاری که خزان ندارد با شروع فصل سرد و آغاز نمی شود با غنچه های سفید و معطر می کنی گل یاس و رازقی را میشود تو را باور کرد وقتی با تو سبز میشود شکوفه های و حشی نعنا می شود رفتنت را دید با کوچ پرستوها امّ نمی شود زندگی کرد... خندید ... اینجا که نیستی .
حدیث اصغری زاده |
|
+ نوشته شده در
88/02/14ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
نام تو را مى نويسم |
|
+ نوشته شده در
88/01/28ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
...برهنه |
|
+ نوشته شده در
88/01/28ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
* بعضی چیزها در زندگی جبر است باید آن ها را پذیرفت وگرنه مجبور می شوی که بپذیری. پس احترامت دست خودت باشد. |
|
+ نوشته شده در
88/01/28ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
هر چی فکر کردم دیدم نمیتونم از این نوشته ی حسین پناهی بگذرم ما باید ما باید ما باید دوست بداریم ............................................................................... ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها دوست خوب من وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد ما باید مادرانمان را دوست بداریم وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند ما باید بدویم دستشان را بگیریم تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند ماباید پدرانمان را دوست بداریم برایشان دمپایی مرغوب بخریم و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را ما باید دوست بداریم زنده یاد حسین پناهی |
|
+ نوشته شده در
87/12/30ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
فقط دو ساعت تا تحویل سال نو باقیست اما... خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟ ای راز ای رمز ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین زنده یاد حسین پناهی |
|
+ نوشته شده در
87/12/30ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
آرام و بیصدا گام برمیداشت. |
|
+ نوشته شده در
87/12/16ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
برخیزبرخیز و رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خویش برکن |
|
+ نوشته شده در
87/12/16ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان! |
|
+ نوشته شده در
87/12/02ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|